زندگینامه استاد محمود علی البناء

استاد محمود على البناء در روستاى ( شبرا باص ) مرکز شبین الکوم استان منوفیّه به روز ۱۷/۱۲/۱۹۲۶ میلادى متولد شد، او در دامن طبیعتِ روستائى و زندگى تقلیدى و فطرتى که بر همه جریانات غالب مى شود، رشد و نمُو نمود، و این طبیعت روستائى در تکوین شخصیّتِ جامعه کشاورز که به دنبال زندگى شرافتمندانه و پاکى است که پایه و اساس آن را کوشش و عَرق ریختن و… تشکیل مى دهد، نقش بسیار بارزى دارد، از سعادت هاى انسان روستائى آن است که پسرى داشته باشد که او را در زراعت و تجارت کمک کار و تکیه گاه باشد، اما حاج على رحمه الله به چیزى غیر از آنچه اهل روستا داشتند فکر مى کرد، او با علم فطرى خود دریافت که ساده ترین راه ها و نزدیک ترین آنها براى رسیدن به بهشت، اطاعت پروردگار است و نیز فرزند صالحى که براى والدینش دعا کند، ادامه مطلب »

یوسف عزیزى بنى طرف و سلیمه فتوحی : قصه در قصه

افسانههاى مردم عرب خوزستان

یکى بود یکى نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود. مرد و زن ثروتمندى یک پسر داشتند که با هم زندگى مى‌کردند. حسن‌، تنها فرزند خانواده، جوان ولخرجى بود. وى هر چه پول و طلا به‌دست مى‌آورد خرج خوشى‌هایش مى‌کرد. تا اینکه به سن ازدواج رسید و پدر و مادرش تصمیم گرفتند وظیفهٔ خود را نسبت به پسر عزیز دردانه‌شان تکمیل کنند و براى وى زنى بگیرند که از همهٔ دختران آن نواحى زیباتر باشد. آنان چنین دخترى را یافتند. دختر چهره‌اى پهن و نورانى داشت که به سینى نقره‌اى مى‌مانست، پهناى چشمانش به درازاى انگشت بود و در زیبائى با ماه شب چهارده رقابت مى‌کرد. ادامه مطلب »

سید ابوالقاسم انجوی شیرازی : برگ مروارید

داستان و افسانه های کهن ایرانی 

حاکم شهر سه پسر داشت و هر کدام از پسرها یک مادر داشتند، ولی از تقدیر روزگار چشم حاکم نابینا بود. یک روز درویشی به خانه حاکم آمد و گفت: دوای درد چشم شما را میدانم اگر پسرهات حاضر بشوند بروند میتوانند بیاورند و آن دوا برگ مروارید است، ولی در سر راه برگ مروارید سه قلعه هست و در هر قلعه یک دیو زندگی میکند باید بروند با دیوها کشتی بگیرند و آنها را به زمین بزنند و حلقه در گوش آنها بکنند، آنوقت آوردن برگ مروارید را دیوها یادشان میدهند. درویش این را گفت و رفت. فردای آن روز سه برادر آماده سفر شدند پشت به شهر و رو به پهن دشت بیابان کردند و رفتند تا بر سر دوراهی رسیدند، دیدند روی لوحی نوشته هر سه برادر اگر بخواهند از یک راه بروند هلاک می شوند. ادامه مطلب »

حکیم ابوالقاسم فردوسی : زال و رودابه

در کابل پادشاهی بود به نام مهراب، از نژاد ضحاک. چون مهراب توانایی جنگ با سام را نداشت هر سال مقداری زر به او می پرداخت و خراجگذار او بود. وقتی مهراب شنید که پسر سام به کابل آمده است به استقبال او رفت و بر خوان زال نشست و از دیدار او خوشش آمد. زال به بزرگان گفت: گویی کسی در جهان هم آورد او نیست. یکی از بزرگان به او گفت: پس پرده او دختری است که از خورشید روشنتر و سر تا پا مانند عاج با موهای مشکین و چشمانی بسان نرگس و ابروان کمان و مژگان سیاه و دارای لبانی تنگ و زیبا، شایسته ی توست. زال وقتی این توصیفات را شنید دلش به سوی آن ماهرو پر کشید و شب در اندیشه بود. صبحگاه وقتی مهراب نزد او آمد او را به گرمی پذیرفت و به او گفت: هر چه خواهی بگو. مهراب گفت: آرزو دارم که تو به سرای من آیی. زال گفت: نمی توانم، زیرا شاه و سام از این موضوع خوشحال نخواهند شد که من شراب بنوشم و به رسم بت پرستان عمل کنم. مهراب به او آفرین گفت اما در دل، زال را ناپاک دین خواند. ادامه مطلب »

عبدالصالح پاک : چهل دروغ

افسانه از ترکمن صحرا

یکى بود یکى نبود. در روزگاران قدیم، پادشاهى بود که دخترى دانا و مهربان داشت. در حقیقت دانائى و مهربانى دختر زبانزد خاص و عام بود. به‌همین خاطر خواستگاران زیادى داشت. هر روز سیلى از خواستگاران مى‌آمدند و بدون نتیجه برمى‌گشتند. باز هم روز به‌روز به خواستگاران افزوده مى‌شد. هرکس به‌طریقى مى‌خواست با دختر پادشاه وصلت کند چرا که او، هم دختر پادشاه بود و هم از نظر دانائى و مهربانى در تمام ولایت لنگه نداشت. پادشاه براى خواستگاران شرطى را پیشنهاد کرده بود: هرکس بتواند چهل دروغ مثل زنجیر به‌هم پیوسته بگوید، دخترش را به عقد او درآورد. در غیر این‌صورت جانش را هم از دست مى‌داد. ادامه مطلب »